سرگذشت مادرم

تقدیم به مادر مهربانم

تو که پچ میزدی مشکو            (توضیح: پچ زدن مشک= دوختن سوراخ مشک)
با چشای پر اشکو
با یه لبخند بیش ماها
حتی با اخم و تخم بابا            (توضیح: بابام سنش 2دو برابر مادرمه یعنی 90سالشه)
بهترین مادر دنیا                                   (بخاطر ناتوانی پدرم مادرم کار میکرد)
باوجود ظلم بابا
نذاشتی تو مارو تنها
تو که با دست فروشی
نذاشتی هدر بره از ذهن ما یه ذره هوشی
ما رو به مدرسه بردی
غصه هامونو تو خوردی
ما شدیم مدیون مهرت
توی این قطعه شعرت
می نویسم ناسپاسیم
نباشی ما آس و پاسیم
بعد پچ زدن مشکا
نذاشتی بریز اشکا
با درد و بارنج و سختی
تو به ایرانشهر میرفتی
کاسبی داشتی اون روزا
نمونیم بی آب و غذا
بابامون که بی خیال بود
انکاری دارای مال بود
مارو به قلعه کنج بردی
باز غصه هامونو تو خوردی
اانگار که این روزکار
نداشت باهات سرسازکار
اما انگار سرنوشت
خوبی رو در تو نوشت

با صفا ومهر وخوبی

بدر و مادر تو بودی

آره با مهمون نوازی               (توضیح: مسافرایی که از از روستا به قلعه گنج میاومدن)
می کردی خدا رو راضی                       (حداقل روزانه 10نفر مهمون داشتیم)
وقتی که میفروختی نان
لقب بابام شدناصرخان
اکه الان  سربلندیم
یا اینکه راحت میخندیم
یا الان ماسرفرازیم
بخدا به تو مینازیم
حالا تو خونه بختیم
با تلاش تو خوشبختیم
آرامشو به تو مدیونیم
کاش که قدرتو بدونیم
مامانم دوستت میدارم
بی تو من تموم کارم

نظر بدین حتمابه من زنگ بزن

[ جمعه ۱۳٩٠/۳/۱۳ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ وحید ترکمانی ]